Monday, February 25, 2008

ایرانیان مخترع باتری هستند


نخستین بار در سال ۱۳۱۷ خورشیدی ( ۱۹۳۸ میلادی)، ویلهلم کونیگ باستان‌ شناس آلمانی، در نشریه ی کاوش و پیشرفت
طی مقاله‌ای خبر از وجود باتری های اشکانی می دهد (Forschungen und Fortschritte)

در آن سال ها ویلهلم کونیگ که اداره‌ی موزه‌ی ملی عراق را بر عهده داشت، هنگام کندوکاو در یکی از روستاهای خواجه ربو ( نزدیک شهر باستانی تیسفون - نزدیک بغداد )، به کوزه‌ای سفالی به بلندی چهارده سانتی‌متر برخورد که استوانه‌ای مسی در خود داشت و در میان آن استوانه نیز میله‌ای آهنی جای گرفته بود. بررسی‌ها از وجود ماده‌ای اسیدی، مانند سرکه و نیز خوردگی شیمیایی در آن ظرف سفالی خبر دادند.

کونیگ بر این باور بود که یک باتری باستانی را پیدا کرده و باید برای شناساندن آن به جهانیان و اثبات ادعای خود کوشش کند.

بررسی‌ها نشان داد که پیشینه ‌ی این باتری‌ به حدود دو هزار سال پیش باز می ‌گردد، یعنی زمانی که اشکانیان ( پارت‌ها ) بر میانرودان (بین النهرین) که از زمان کوروش بزرگ تا یورش اعراب به ایران، بخشی از خاک ایران بوده است فرمانروایی می ‌کردند.

با آغاز جنگ جهانی دوم، ادامه ی پژوهش‌ها درباره باتری‌های ایرانی به فراموشی سپرده شد. پس از بیست سال، جان پیرچنسکی (John B Pierczynski) در دانشگاه کارولینای شمالی آمریکا اقدام به ساخت یک مدل از باتری‌های ایرانی کرد. وی برای الکترولیت از سرکه نیم درصد استفاده کرد و توانست یک ولتاژ نیم ولتی به مدت ۱۸ روز به نمایش بگذارد.


بدین گونه برای پژوهشگران ثابت شده بود که با کوزه‌های یافت شده در سرزمین ایرانیان می توان برق تولید کرد.



در سال ۱۹۷۸ آزمایش همانندی در شهر هیلدس‌هایم آلمان انجام شد. دکتر آرن اِگ برشت نیز در مدلی که ساخته بود از سرکه انگور نیم درصد استفاده کرد و توانست شدت جریان ۱۵۰ میکرو آمپری را اندازه بگیرد.

دکتر اِگ برشت پس از این آزمایش موفقیت‌آمیز مایل بود کاربرد این باتری‌ها را برای آبکاری، بوسیله آزمایش عملی نشان دهد. بنابراین در سپتامبر همان سال نمونه ی خود را به یک وان آبکاری طلا که یک تندیس نقره‌ای در آن قرار داشت وصل کرد، پس از دو ساعت و نیم، یک لایه یک دهم میکرومتری روی تندیس نشسته بود. نتیجه این آزمایش به قدری شگفت انگیز بود که مجله ی اشپیگل در شماره ۲ اکتبر ۱۹۷۸ با آب و تاب از آن گزارش داد.
و سرانجام پل کیسر از دانشگاه آلبرت ادمونتون کانادا در سال ۱۹۳۳ میلادی، برای نخستین بار گزارش کاملی در مورد باتری اشکانی منتشر ساخت

ویژگی های باتری اشکانی

این باتری در بردارنده ی یک کوزه سفالی تخم مرغی به ارتفاع 14، قطر 8 و دهانه 3/3 سانتیمتری بود که یک میله ی آهنی به طول 7/5 سانتیمتر به صورت عمودی در قسمت میانی قرار داشت که نقش قطب منفی باتری ( آند ) را بر عهده داشت.


در اطراف میله آهنی یک استوانه مسی به طول 9/8 و قطر 2/6 سانتیمتر قرار داشت که به کمک قیر در جای خود محکم شده بود، در قسمت دهانه ی باتری از قیر برای آب بندی باتری استفاده شده بود. در این باتری احتمالا از آب نمک، سولفات مس، جوهر سرکه، آبلیمو، شراب تند و یا اسید سیتریک ( که در آن دوره شناخته شده بودند ) به عنوان الکترولیت استفاده می شده است.


باتریهای ساخته شده از روی باتری اشکانی ، توانایی تولید حدود چهار ولت برق را دارند.





فرضیاتی درباره کاربرد باتری اشکانی



1) برای آبکاری سطوح فلزی شناخته شده.


2) در پزشکی به عنوان بی حس کننده موضعی برای کاهش درد.



در تمدن میانرودان، پزشکان بسیار کار آزموده ای زندگی می کردند. در این دوره پزشکی بیشتر به تجویز دارو استوار بود. همچنین از سوزن برای انتقال دارو به بدن استفاده می شده و یافته شدن سوزن های برنزی و آهنی در کنار این باتریها دلیلی بر این مدعا می باشد.

گواه دیگر برای فرضیه بالا این است که یونیان و رومیان از ماهی برقی برای بی حس کردن و کاهش درد استفاده می کردند، ( بویژه برای کاهش درد نقرس پا ) که این مورد در حدود سال 48-47 میلادی توسط Scribonius Largius به ثبت رسیده است.

نکته ی اصلی در این مداوا، استفاده از جرقه‌های الکتریکی کوچکی است که این گونه ماهی تولید می کند و گمان استفاده از جریان الکتریکی باتری اشکانی را برای کاهش درد عملی تر می کند.

فیلم کوتاهی از آزمایش تولید برق توسط مدل شبیه سازی شده باتری اشکانی در شبکه ی جهانی Discovery



آگاهی های بیشتر

www.parthia.com/parthia_science.htm#Batteries

www.world-mysteries.com/sar_11.htm

www.answers.com/topic/baghdad-battery

http://www.answersingenesis.org/crea...ilizations.asp

http://www.answersingenesis.org/crea...i2/battery.asp

http://www.smith.edu/hsc/museum/anci.../battery2.html

http://news.bbc.co.uk/2/hi/science/nature/2804257.stm

www.unmuseum.org/bbattery.htm

http://www.corrosion-doctors.org/Bat...historyold.htm

ttp://www.iranchamber.com/history/a...an_battery.php


باتري نخستيني كه در عراق يافته شده بود در حمله ارتش آمريكا در موزه ي بغداد شكسته و نابود شد .
دستهايي قصد داشت تا اين سند تاريخي علم و پيش تازي ايرانيان از ميان رود . اما دستهاي بار ديگر بكار افتاد و پس از تنها يك ماه از نابودي نخستين باتري يافته شده ، دومين باتري در كردستان ايران يافته شد تا دستهاي اهريمن ناكام بماند .

نکته ی جالب اینکه، همان زمانی هم که نخستین بار باتری اشکانی یافته شد، برای دانشمندان باور کردنی نبود که ایرانیان، هزاران سال پیش از لوئیچی گالوانی، پیل الکتریکی را اختراع کرده اند و به همین سبب این اختراع را به موجودات فضایی و فرازمینی حواله دادند!!!

اما اين يافته ي جديد گوياي كاربرد وسيع اين نوع از باتري ها و حتي توليد ميزان قابل توجهي انرژي الكتريكي ( برق ) از به هم پيوستن اين باتريهاي موسوم به پارتي مي باشد .

ویلاردگری ثابت کرد که اشکانیان، از باتری برای آب دادن فلزات بخصوص طلا و نقره بهره می بردند و نوشته است:

" اشکانیان از اتصال این پیلها به یکدیگر مقدار قابل توجهی نیروی برق بدست می آوردند و آنرا به وسیله دو سیم وارد دستگاه آبکاری کرده و با استفاده از املاح طلا و نقره، دستبندها و زینت آلات خود را آب طلا و نقره می دادند که امروز گالوانو پلاستی یا آبکاری الکتریکی می نامند. "



Thursday, December 13, 2007

درفش كاويان

و چيزها اندر اين نامه بيابد


كه سهمگين نمايد
و ايننيكوست
چون مغز او بداني
تو رادرست گردد و دلپذير آيد
چون ماران كه از دوش ضحاك برآمدند
اين همه درست آيد به نزديك دانايان و بخردان به معني
و آن كه دشمن دانش بود اين را زشت گرداند
و اندر جهان شگفتتي است
_______
مقدمه شاهنامه ابومنصويري


زماني دور در ايرانشهر
همه در بيم
نفس در تنگناي سينه ها محبوس
همه خاموش و هر فرياد در زنجير و پاي آرزو در بند
هزار آهنگ و آواي خروشان بود و شب خاموش
فضاي سينه از فرياد ها پر بود و لب خاموش
و باد سرد چونان كولي ولگرد به هر خانه به هر كاشانه سر مي كرد
وبا خشمي خروشان شعله روشنگر انديشه را مي كشت
شب تاريك را تياريكتر مي كرد
نه كس بيدار
نه كس را قدرت گفتار
همه در خواب , همه خاموش
به كاخ اندر كه گرداگرد آن را برج و بارو تا دل قيرگون درياي وارون بود
نشسته اژدهاك ديوخو بر روي تخت خويشتن هشيار
مبادا كس شود بيدار
لبانش تشنه خون بود
نمانده دور ز چشم و گوش او پنهان ترين جنبش
لبش را مي فشرد آهسته با دندان
غمين پژمان چنين با خويشتن نجواي گنگي داشت
جز اينم آرزويي نيست كه ريزم زير تيغ خويش خون مردمان هفت كشور را
وليكن برنمي آورد هرگز آرزويش را
اردويسور آناهيتا كه نيك است او
كه پاك است او
كه در نفرت ز خوي اژدهاك است او

در آن دوران در ايرانشهر
همه روزش چو شبها تار
همه شبها ز غم سرشار
نه در روزش اميدي بود
نه شامش را سحرگاه سپيدي بود
نه يك دل در تمام شهر شادان بود
خوراك صبح و ظهر و شام ماران
دو كتف اژدهاك پير مدام از مغز سرهاي جوانان
اين جوانمردان ايران بود
جوانان را به سر شوري است توفانزا
اميد زندگي در دل
ز بند بندگي بيزار
و اين را اژدهاك پير مي دانست
از اينرو بيشتر بيم و هراسش از جوانان بود

***

كلاغان سيه
اين فوج پيش آهنگ شام تار
فراز شهر با آواز ناهنجار رسيدند
آن زمان چون ابر ظلمت بار زمين رخت عزاي خويش مي پوشيد
زمان ته مانده هاي نور را در جام خاك خسته مي نوشيد
فرو افتاده در طشت افق خورشيد
ميان طشت خون خورشيد مي جوشيد
سياهي برگ و پر بگشوده پيچك وار بر ديوار مي پيچيد
شبانگاهان به گلميخ زمان شولاي شوم خويش مي آويخت
و بر رخسار گيتي رنگهاي قيرگون مي ريخت
در اين تاريكي مرموز
شهر بي تپش مدهوش
چراغ كلبه ها خاموش
در اين خاموش شب اما درون كوره آهنگري يك شعله سوزان بود

***

لب هر در

به روي كوچه ها آهسته وا مي شد

و از دهليز قلب خانه ها با خوف

سراپا واژه انسان رها مي شد
هزاران سايه كمرنگ
در يك كوچه با هم آشنا مي شد
طنين مي شد
صدا مي شد
صداي بي صدايي بود و
فرمان اهوراي





يدرون كوره آهنگري آتش فروزان بود
و بررخسار كاوه سايه هاي شعله مي رقصيد
غبار راه , سال و ماه
نشسته در ميان جنگل گيسوي مشگين فام
خطوط چين پيشانيش نشان از كاروان رفته ايام
نهاده پاي بر سندان دژم پژمان پريشان بود
ستمها بر تن و بر جان او رفته
دلش چون آهني در كوره بيداد ها تفته
از آن رو كان سيه كردار
گجسته اژدهاك پير دژ رفتار
آن خونخوار
هماره خون گلگون جوانان وطن مي خورد
روان كاوه زاين اندوه مي آزرد
اگرچه پيكرش را حسرتي جانكاه مي كاهيد
درون سينه اش دل ؟نه كه خورشيد محبت گرم مي تابيد
به قلبش گرچه اندوه فراوان بود
هنوزش با شكست از گشت سال و ماه
فروغ روشني بخش اميد و شوق در چشمش نمايان بود
در آن ميدان كنار كارگاه كاوه جنگجو
جانباز فزوني مي گرفت آن جمع را
هر چند در آنجا كاوه بر آن جمع جانبازان جنگاور نگاهي مهربان افكند
اگر چه بيمناك افكند
اگر چه بيمناك از جان ياران بود
همه ياران او بودند
همه ياران با ايمان او بودند
همه در انتظار لحظه فرمان او بودند
و كاوه مرد آزاده سكوت خويش را بشكست
و اينسان گفت گذشته سالهاي سال كه دلهامان تهي گشته است از آمال
اجاق آرزو ها كور
چراغ عمرمان بي نور
تن و جانمان اسير بند
به رغم خويشتن تا چند دهيم از بهر ماران دو كتف اژدهاك پير
سر فرزند مرا جز قارن اين دلبند نمانده ديگرم فرزند
اگر در جنگ با دشمن روان او رود از تن
از آن به تا سر او طعمه ماران دوش اژدهاك ديوخو گردد
شما را تا به چند آخر نشستن
روز و شب اندوه و غم خوردن
شما را تا به كي بايد در اين ظلمت سرا
عمري به سربردن
بپا خيزيد
كف دستانتان را قبضه شمشير مي بايد
كماندارانتان را در كمانها تير مي بايد
شما را عزمي اكنون راسخ و پيگير مي بايد
شما را اين زمان بايد دلي آگاه
همه با همدگر همراه
نترسيدن ز جان خويش
روان گشتن به سوي دشمن بد كيش
نهادن رو به سوي اين دژ ديوان جان آزار
شكستن شيشه نيرنگ
بريدن رشته تزوير
دريدن پرده پندار

اگر مردانه روي آريد و برداريد
از روي زمين از دمشنان آثار
شود بي شك تن و جانتان ز بند بندگي آزاد
دلها شاد

تن از سستي رها سازيد
روانها را به مهر اورمزدا آشنا سايزد
از آن ماست پيروزي

درنگي كاوه كرد آنگاه با لبخند نگاهي گرم وگيرا بر گروه مردمان افكند
لبش را پرسشي بشكفت
به گرمي گفت با ياران
دراينجا هست آيا كس كه با ما نيست هم پيمان ؟
گروهي عزمشان راسخ
كه اكنون جنگ بايد كرد
به خون اهرمن شمشير را گلرنگ بايد كرد
و دامان شرف را پاك از هر ننگ بايد كرد
گروهي گرچه اندك در نگهشان ترس و نوميدي هويدا بود
و در رخسارشان انديشه ترديد پيدا بود
زبانشان زهر مي پاشيد
زهر ياس و بدبيني
بد انديشي تهي از مهر ميهن قلب ناپاكش صدا سر داد
اي ياران قضاي آسما ست اين همانا نيست جز اين سرنوشت ما
در اين كشور چه خواهد كرد با گفتار خود كاوه
گروهي را به كشتن مي دهد اين مرد آهنگر
و تو اي كاوه اي بي دانش و تدبير
نمي داني مگر كادين اژدهاك پير به جان پيمان ياري تا ابد با اهرمن دارد
نگيرد حلقه اين بندگي از گوش تا جان در بدن دارد
نمي داني مگر كاو آرزومند است زمين هفت كشور را ز خون مردمان هفت كشور لعلگون سازد
روان در هفت كشور رود خون سازد
تو را كه نيست غير از انتقام خون فرزندان نه دردل آرزويي ني هواي ديگري درسر
چه مي گويي دگر انديشه ات خام است
تو رااينك سزا لعن است و دشنام است
من اينجا درميان زيج غمها مي نشينم در شبان تار كه آخر دير پاشام سيه را هم سرانجام است
در اين ماندن اگر ننگ است
اگر نام است
نمي پويم من اين ره را
كه آرامش نه در رزم است در بزم است و با جام است

....

سخنها كار خود مي كرد
ميان جمع موج افتاد
شدند انديشه ها سرگشته در گردابي از ترديد
سپاه ياس در كار تسلط بود بر اميد چه بايد كرد ؟
گروهي گرم اين نجوا كه اكنون
نيكتر مردن از اينسان زندگي با ننگ و بدنامي به سربردن
گروهي بر سر ايمان خود لرزان
كه آري نيك مي گويد كنون اين اژدها ي فتنه در خواب است
نشايد خوابش آشفتن
گروهي كه به كيش آيند و با فيشي روند آماده رفتن
كه ناگه بانگ گردي از ميان انجمن برخاست
جبان خاموش شرمت باد
صداي گرم و گيرايش شكست انديشه ترديد
كلامش دلپذير افتاد
سكوني و سكوتي جمع را بگرفت
نفس در تنگناي سينه ها واماند
كه اين آواي مردانه ز نو بر آسمان برخاست
جبان خاموش شرمت باد
تو اي خو كرده با بيداد
سحر با خود پيام صبح مي آرد
لبان ياوه گو بر بند كه پيكان نفاق از چاه لبهات مي بارد
اگر صد لشكر از ديو و ددان اژدهاك بد كنش با حيله و ترفند به قصد ما كمين سازند
من و تو
ما اگر گردند
بنيادش براندازند
هراسي در دل ما نيست
ستمهايي كه بر ما رفت از اين افزون نخواهد شد
دگر كي به شود كشور اگر اكنون نخواهد شد
اگر مي ترسي از پيكار
اگر مي ترسي از ديوان جان آزار را بر جنگ دشمن نيست
گر آهنگ تو واين راه تنهايي كه آلوده ست با هر ننگ
نويد ما اميد ماست
اميد ماست كه چون صبح بهاري دلكش و زيباست
اگر پيمان گجسته اژدهاك ديوخو با اهرمن دارد
براي مردم آزاده گر بند و رسن دارد
دليران را از اين ديوان كجا پرواست
نگهدار دليران وطن مزداست
ميان آن گروه خشمگين اين گفتگو افتاد : بلي مزداست
نگهدار دليران وطن مزداي بي همتاست

نفاق افكن ز شرم و بيم رسوايي گريزان شد
و در خيل سياهيهاي شب از پيش چشم خشمگين خلق پنهان شد
و مردم باز با ايمان راسختر ز جان و دل به هم پيوسته با هم يار مي گشتند
به جان آماده پيكار مي گشتند

كنار كوره آهنگري كاوه به سرانگشت خود بستر اشك شوق
آنگه گفت فري باد و همايون باد شما را عزم جزم اي مردم آزاد
به سوي مهر بازآييد و از آيينه دلها غبار تيره ترديد بزداييد
روانها پاك گردانيد و از جانها نفوذ اهرمن رانيد
كه مي گويد قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد ؟
قضاي آسماني نيست اگر مردانه برخيزيد و با ديو ستم جانانه بستيزيد
ستمگر خوار و بي مقدار به پيش عزم مردان و دليران چون نخواهد شد ؟

نگاه كاوه آنگه چون عقابي بيكران دور را پيمود
دل و جانش در آن دم با اهورا بود
به سوي ‌آسمان دستان فرا آورد
ياران هم چنين كردند
نيايش با خداي عهد و پيمان ميترا آورد
خداي عهد و پيمان ميترا پشت و پناهم باش
بر اين عهد و براين ميثاق گواهم باش
در اين تاريك پر خوف و خطر خورشيد راهم باش
خداي عهد و پيمان ميترا ديراست اما زود مگر سازيم بنياد ستم نابود
به نيروي خرد از جاي برخيزيم
و با ديو ستم آن سان در ويزيم و بستيزيم
كه تا از بن بناي اژدهاكي را براندازيم
به دست دوستان از پيكر دشمن سراندازيم
و طرحي نو دراندازيم

پس آنگه كاوه رويش را به سوي كوره آهنگري گرداند
زمين با زانوانش آشنا شد
كاوه با مجوا نيايش را دگر باره چنين برخواند
به دادار خردمندي كه بي مثل است و بي مانند
به نور اين روشني بخش دل و جان و جهان سوگند
كه مي بنديم امشب از دل و از جان همه پيمان
كه چون مهر فروزان از گريبان افق سر بر كشد
تابان جهاني را ز بند ظلم برهانيم
ز لوث اژدهاك پير زمين را پاك گردانيم

سپس برخاست
به نيزه پيش بند چرمي اش افراشت
نگاه او فروغ و فر فرمان داشت
كنون ياران به پا خيزيد و بر پيمان بسته ارج بگزاريد
عقاب آسا و بي پروا به سوي خصم روي آريد
به سوي فتح و پيروزي
به سوي روز بهروزي

زمين و آسمان لرزيد
و آن جمعيت انبوه ز جا جنبيد
چونان شير خشم آگين
يه سان كوره آتشفشان از خشم جوشان شد
چنان توفان بنيان كن خروشان شد
روانشان شاد
ز بند بندگي آزاد
به سوي بارگاه اژدهاك پير با فرياد غضبشان شير
به مشت اندر فشرده قبضه شمشير
و در دلشان شرار عقده هاي ساليان دير
و د ر بازويشان نيرو و در چشمانشان آتش
همه بي تاب و بس سر كش
روان گشتند به سوي فتح و آزادي
به سوي روز بهروز ي
و بر لبها سرود افتخار آميز پيروزي
به روي سنگفرش كوچه سيل خشم در قلب شب تاري چو تندآب بهاري پيش مي لغزيد
و موج خشم برمي كند و از روي زمين مي برد بناي اژدهاكي را
و مي آورد طربناكي و پاكي را
در آن شب از دل و ازجان به فرمان سپهسالار كاوه
مردم ايران ز دل راندن
دنفاق و بندگي و خسته جاني را
و بنشاندند صفا و صلح و عيش وشادماني را
نوازش داد باد صبحدم بر قله البرز
درفش كاوياني را




گل خورشيد وا مي شد
شعاع مهر از خاور نويد صبحدم ميداد
شب تيره سفر مي كرد
جهان ازخواب بر مي خاست
و خورشيد جهان افروز شكوهش مي شكست آنگه خموشي شبانگاه دژم رفتار
و مي آراست عروس صبح رازيبا وي مي پيراست جهان را از سياهيهاي زشت اهرمن
رخسار زمين را بوسه زد لبهاي مهر آسمان آرا
و برق شادمانيها به هر بوم و بري رخشيد
جهان آن روز مي خنديد
ميان شعله هاي روشن خورشدي پيام فتح را با خود از آن ناورد
نسيم صبح مي آورد سمند خستهپاي خاطراتم باز مي گرديد
مي ديدم در آن رويا و بيداري
هنوز آرام كنار بستر من مام
مگر چشم خرد بگشايد و چشم سرم بندد
برايم داستان مي گفت
برايم دساتان از روزگار باستان مي گفت
سركشي مي فشانم من به ياد مادر ناكام
دريغي دارم از آن روزگاران خوش آغاز
سيه فرجام
هنوز اما مرا چشم خرد خفته است در خواب گرانباري
دريغا صبح هشياري
دريغا روز بيداري

Wednesday, March 28, 2007

Engineering an Empire

(Part 1)
____________





(Part 2)
____________




(Part 3)
____________




(Part 4)
____________




(Part 5)
____________

Thursday, February 22, 2007

In Search of Cyrus The Great

“For the first time in human history, Cyrus used his great power to improve the human condition rather than degrade it.”

“The people of Babylon, who, against the will of the gods had suffered a yoke unsuitable for them . . ., I offered relief from their exhaustion, and ended their servitude.”
_________________________________
Cyrus Cylinder:25-27 (October 29, 539 BCE)

English Version


http://www.spentaproductions.com/index.htm ::: از سپانتا پروداکشن حمایت کنیم

Wednesday, February 21, 2007

کجا رفتند ايران پرستان ؟


خوش آن روزگار همايون ما
خوش آن بخت پيروز و ميمون ما
کجا رفت هوشنگ و کو زرتشت؟
کجا رفت جمشيد فرخ سرشت؟
کجا رفت آن کاوياني درفش؟
کجا رفت آن تيغهاي بنفش؟
کجا رفت آن کاوه نامدار؟
کجا شد فريدون والا تبار؟
کجا شد هخامني کجا شد مدي؟
کجا رفت آن فره ايزدي؟
کجا رفت آن کورش دادگر؟
کجا رفت کمبوجي نامور؟
کجا رفت آن داريوش دلير؟
کجا رفت داراي بن اردشير؟
دليران ايران کجا رفته اند؟
که آرايش ملک بنهفته اند
بزرگان که در زير خاک اندراند
بيايند و بر خاک ما بگذرند
بپرسند از ايندر که ايران کجاست؟
همان مرز و بوم دليران کجاست؟
بينند که اينجاي مانده تهي
ز اورنگ و ديهيم شاهنشاهي

____________________

شادروان ملک الشعرا بهار



سیاوش منم نه از پریزادگان
از ایرانم از شهر آزادگان

که ایران بهشت است یا بوستان
همی بوی مشک آید از بوستان

سپندارمذ پاسبان تو ( ایران ) باد
ز خرداد روشن روان تو باد

ندانی که ایران نشست من است
جهان سر به زیر دست من است

هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را به کس

همه یکدلانند و یزدان شناس
به نیکی ندارند از بد هراس

دریغ است که ایران ویران شود
کنام شیران و پلنگان شود

همه جای جنگی سواران بدی
نشستن گه شهریاران بدی

چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم
جهان بر بد اندیش تنگ آوریم

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش
زن و کودک وخرد و فرزند خویش

همه سر به تن کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

_______________________

فردوسی بزرگ خداوندگار تاریخ و ادب و فرهنگ ایران زمین

Sunday, February 18, 2007

بابك




دست هايش، بسته بود از پشت
اما مشت

جامه اش از جنس خون و جامش از خمخانه زرتشت
خسته تن- جان در خطر- آزرده دل- خاموش
مهر را در سينه مى پرورد

كينه را در خويشتن مى كشت

***
ارغوان ديدگانش با شفق ها و شقايق هاى ميهن گفتگو مى كرد
تيرباران نگاهش بارگاه معتصم رازير و رو مى كرد
دل به فرمان دليرى داشت ، ترس رابى آبرو مى كرد


***
اهرمن از خشم مى لرزيد
دژ دل و دژ خو و دژ آهنگ
بانگ زد، با واژه هائى زشت و بى فرهنگ
.اى سگ، اى زنديق كام ات چيست؟
اى موالى اى عجم سوداى خام ات چيست؟
پس چرا از ما نمى ترسى؟
پس چرا بر خود نمى لرزى؟


***
بابك اما رأى ديگر داشت
کشتى ى انديشه در درياى ديگر داشت
در نگاهش مرگ آسان مى نمود اما، زندگى در ذهن او معناى ديگر داشت
زير لب نجواى ديگر داشت


***
زنده بايد بود و شادى كرد
مام بوم خويش را بايد نگهبان بود
با پيام راستى با مردمان بايست رادى كرد


اهرمن فرياد زد
افشين چه مى گويد؟
و افشين- آه افشين- واى افشين


آن گنهكار پريشان روزگار، شرمسار از برگ برگ خونى ى تاريخ
آن همان آكنده از هر گند
آن همان بى ريشه بى پيوند
شرمسار از كرده خود ، سر به زير افكند


***
اهرمن با تيزخندى گفت: البابك هراسانا؟
و بابك آن گو نستوه
آن ستوه سبلان كوه
آن اسطوره بيگانه با اندوه
آن آئينه دار مزدك و مانى
آن دلخسته از تزوير و نيرنگ مسلمانى
چشم در چشم ستم فرياد زد بسيار آسان!!ا
اهرمن فرياد زد جلاد...و آن دژخيم...همان آينه دار مكتب بيداد
با يك ضربه از پهلو،چنان زد
تا كه خون فواره زد از مقطع بازو
تهمدل درهم كشيد ابرو
سهمدل خر خنده زد بر او

***
آسمان كى مى برد از ياد، آندمى كه شيون شمشيرها پيچيد در بغداد

***
و بابك- آه بابك- باز هم بابك
تا نبيند اهرمن سرخى ى او را زرد
تا نخواند از نگاهش درد
تا نه پندارد كه پايان يافت اين آورد
چهره رابا خون ناب و تابناكش ارغوانى كرد


***
و آنگاه... تا نيفتد پيش پاى اهرمن خود را به پشت انداخت
چشم ها را بست
شهپر انديشه را واكرد
بال در بال هماى عشقگشت و گشت و گشت
تا جان رابر فراز كشور جانانه پيدا كرد


***
هر طرف هر سو نگه افكند
يك طرف كورش- سياوش- كاوه چون خورشيد
سوى ديگر رستم و گرد آفريد و آرش و جمشيد
و با نورافكن اميد
پيرتوس و خيزش يعقوب را هم ديد

و ديگر گاه... بر لبانش خنجر لبخند
چشم در چشم هزاران بابك آزاد يا دربند،

با آسودگى جان باخت

***
او روانش را ز ننگ بندگى پرداخت
تا ز خشت جان پاك خويش ايران ساخت
ايران ساخت
ايران ساخت

_______________________
مسعود سپند

شعر آزادی


این منم، یا که من از جانم تهی
قصه ای در چهارچوب زندگی

این منم آواره در رویای سرد
لحظه هایم دور از ایران، پر ز درد

روزها پرسه زنان در این تبار
من جدا ماندم ز ایران، از دیار

کو هم آوازی که بانگی سر دهد
از برای سرزمین جانش دهد

این حدیث روز و شبهای من است
نقشه آزادی در ذهن من است

بر لبم صدها غزل، صدها امید
در خیالم، آرزوهای نوید

بوسه بر جای شکنجه می زنم
کنج زندان غمم پر می زنم

ای زن ایران زمین، کنج دلم
سالهاست اشکم به هاون می زنم

این شیاطین، بر تو شلاق می زنند
بر تنت صدها گناه حک می زنند

چشمهایت بسته در آغوش خاک
حین جان دادن، تو روحت پاکه پاک

خاک ایران گشته دشت سنگسار
جایشا ن لاله در آید هر بهار

شرم با دا بر شما ای ظالمان
هر چه نفرت از شماست، در جانتان

گر سری بالای داری می رود
جان شیرین از شما در می رود

صحن هر دانشکده دشت گل است
توی زندانها طنین بلبل است

شعرآزادی در ایران خواند نیست
یکصدا، با هم غزلها ماند نیست

کتاب سوزان


ستاره کی دمد آخر به بام خانه ما
شکوفه می دهد آیا دگر جوانه ما
در این کرانه خاموش بشکند آیا
سلای رهگذاری ظلمت شبانه ما
میان اینهمه تاریکخانه اشباه
گوشوده میشود آیا شرابخانه ما!
فرستم اینهمه ﭙیکان واﮊه در دل شب
به قلب ظلمت اگر بر خورد کمانه ما
شود که باز بتابد سمند آزادی
به چهار نعل به سبزینه کرانه ما
مینویسم اینهمه پیغام بر در و دیوار
سوار عشق آیا بیابد مگر نشانه ما
رسانه هیچ رسا نیست تا خموشی هست
به غیر واﮊه نباشد کنون رسانه ما
اگرچه جور سیاه کتابسوزان است
نبرده اند رهی بر کتایخانه ما
به سینه سینه مردم نوشته گشته دگر
حدیث وازدگیهای این زمانه ما
هزار هد هد دانا سرود ما خواند
خموش کی شود این جاودان ترانه ما

Wednesday, February 14, 2007

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق


وقتي به شروع و چگونگي وقوعش فكر مي كنم، بنظرم همه چيز گيج و پيچيده مي آيد! اما ظاهرا اين گيجي چندان هم عجيب ودور از انتظار نيست،چون عبارت "ضربه فرهنگي" را چنين تعريف كرده اند: "تغييراتي در فرهنگ كه موجب به وجود آمدن گيجي، سردرگمي و هيجان مي شود." اين ضربه چنان نرم و آهسته بر پيكر ملت ما فرود آمد كه جز گيجي و بي هويتي پي آمد آن چيزي نفهميديم!
شايد افراد زيادي را ببينيد كه كلمات
تلفظ مي كنند American را با لهجه غليظ Hi و Hello
اما تعداد افرادي كه از واژه درود استفاده مي كنند، بسيار نادر است
همينطور كلمه
Thanksو Good bye
بيش از سپاسگزارم و بسيار راحت تر از «بدرود » در دهان ها مي چرخد. ما حتي به اين هم بسنده نكرده ايم!

اين روزها مردم برگزاري جشن ها و مناسبت هاي خارجي را نشانه تجدد، تمدن و تفاخر مي دانند.
سفره هفت سين نمي چينند، اما در آراستن درخت كريسمس اهتمام مي ورزند! جشن شب يلدا كه به بهانه بلند شدن روز، براي شكرگزاري از بركات و نعمات خداوندي برگزار مي شده است را نمي شناسند، اما همراه و همزمان با بيگانگان روز شكرگزاري برپا مي كنند!

همه چيز را در مورد
فلسفه نامگذاريش مي دانند،Valentine
اما حتي اسم "سپندار مذگان " به گوششان نخورده است

چند سالي ست حوالي26 بهمن ماه (14 فوريه) كه مي شود هياهو و هيجان را در خيابان ها مي بينيم. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله مي شود. همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد.
از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه
"در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم. كلوديوس عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند.كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نهاد و سمبلي مي شود براي عشق!"

اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از قرنها پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!
جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي!
اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.
فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند.
بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"،
روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است،
روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است،
روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است
و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن.
زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.
در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت.
همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است.
از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است . ( که در این مبحث ایرانیان ترک زده ، عرب زده و غرب زده هر سه نقش دارند


براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت

________________________________________________.
فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت و تعداد سربازاني كه در جنگ كشته شده اند نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمنبه 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل کنیم